مرگ بر زندگی

آدم ایمن نیست...

این روزها جز تلقین چاره ای نیست

من رشته مو دوس دارم...من کلاسمو دوس دارم...من انگیزه دارم... من رشته مو دوس دارم...من کلاسمو دوس دارم...من انگیزه دارم... من رشته مو دوس دارم...من کلاسمو دوس دارم...من انگیزه دارم... من رشته مو دوس دارم...من کلاسمو دوس دارم...من انگیزه دارم... من رشته مو دوس دارم...من کلاسمو دوس دارم...من انگیزه دارم... من رشته مو دوس دارم...من کلاسمو دوس دارم...من انگیزه دارم... من رشته مو دوس دارم...من کلاسمو دوس دارم...من انگیزه دارم... من رشته مو دوس دارم...من کلاسمو دوس دارم...من انگیزه دارم... من رشته مو دوس دارم...من کلاسمو دوس دارم...من انگیزه دارم... من رشته مو دوس دارم...من کلاسمو دوس دارم...من انگیزه دارم... من رشته مو دوس دارم...من کلاسمو دوس دارم...من انگیزه دارم... من رشته مو دوس دارم...من کلاسمو دوس دارم...من انگیزه دارم... من رشته مو دوس دارم...من کلاسمو دوس دارم...من انگیزه دارم... من رشته مو دوس دارم...من کلاسمو دوس دارم...من انگیزه دارم... من رشته مو دوس دارم...من کلاسمو دوس دارم...من انگیزه دارم... من رشته مو دوس دارم...من کلاسمو دوس دارم...من انگیزه دارم... من رشته مو دوس دارم...من کلاسمو دوس دارم...من انگیزه دارم... من رشته مو دوس دارم...من کلاسمو دوس دارم...من انگیزه دارم... من رشته مو دوس دارم...من کلاسمو دوس دارم...من انگیزه دارم... من رشته مو دوس دارم...من کلاسمو دوس دارم...من انگیزه دارم... من رشته مو دوس دارم...من کلاسمو دوس دارم...من انگیزه دارم... من رشته مو دوس دارم...من کلاسمو دوس دارم...من انگیزه دارم... من رشته مو دوس دارم...من کلاسمو دوس دارم...من انگیزه دارم... من رشته مو دوس دارم...من کلاسمو دوس دارم...من انگیزه دارم... من رشته مو دوس دارم...من کلاسمو دوس دارم...من انگیزه دارم... من رشته مو دوس دارم...من کلاسمو دوس دارم...من انگیزه دارم... من رشته مو دوس دارم...من کلاسمو دوس دارم...من انگیزه دارم... من رشته مو دوس دارم...من کلاسمو دوس دارم...من انگیزه دارم... من رشته مو دوس دارم...من کلاسمو دوس دارم...من انگیزه دارم... من رشته مو دوس دارم...من کلاسمو دوس دارم...من انگیزه دارم... من رشته مو دوس دارم...من کلاسمو دوس دارم...من انگیزه دارم... من رشته مو دوس دارم...من کلاسمو دوس دارم...من انگیزه دارم... من رشته مو دوس دارم...من کلاسمو دوس دارم...من انگیزه دارم... من رشته مو دوس دارم...من کلاسمو دوس دارم...من انگیزه دارم... من رشته مو دوس دارم...من کلاسمو دوس دارم...من انگیزه دارم... من رشته مو دوس دارم...من کلاسمو دوس دارم...من انگیزه دارم... من رشته مو دوس دارم...من کلاسمو دوس دارم...من انگیزه دارم... من رشته مو دوس دارم...من کلاسمو دوس دارم...من انگیزه دارم... من رشته مو دوس دارم...من کلاسمو دوس دارم...من انگیزه دارم... من رشته مو دوس دارم...من کلاسمو دوس دارم...من انگیزه دارم... من رشته مو دوس دارم...من کلاسمو دوس دارم...من انگیزه دارم... من رشته مو دوس دارم...من کلاسمو دوس دارم...من انگیزه دارم... من رشته مو دوس دارم...من کلاسمو دوس دارم...من انگیزه دارم... من رشته مو دوس دارم...من کلاسمو دوس دارم...من انگیزه دارم... من رشته مو دوس دارم...من کلاسمو دوس دارم...من انگیزه دارم... من رشته مو دوس دارم...من کلاسمو دوس دارم...من انگیزه دارم... من رشته مو دوس دارم...من کلاسمو دوس دارم...من انگیزه دارم... من رشته مو دوس دارم...من کلاسمو دوس دارم...من انگیزه دارم... من رشته مو دوس دارم...من کلاسمو دوس دارم...من انگیزه دارم... من رشته مو دوس دارم...من کلاسمو دوس دارم...من انگیزه دارم... من رشته مو دوس دارم...من کلاسمو دوس دارم...من انگیزه دارم... من رشته مو دوس دارم...من کلاسمو دوس دارم...من انگیزه دارم... من رشته مو دوس دارم...من کلاسمو دوس دارم...من انگیزه دارم... من رشته مو دوس دارم...من کلاسمو دوس دارم...من انگیزه دارم... من رشته مو دوس دارم...من کلاسمو دوس دارم...من انگیزه دارم... من رشته مو دوس دارم...من کلاسمو دوس دارم...من انگیزه دارم... من رشته مو دوس دارم...من کلاسمو دوس دارم...من انگیزه دارم... من رشته مو دوس دارم...من کلاسمو دوس دارم...من انگیزه دارم... من رشته مو دوس دارم...من کلاسمو دوس دارم...من انگیزه دارم... من رشته مو دوس دارم...من کلاسمو دوس دارم...من انگیزه دارم...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم آبان 1390ساعت 17:30  توسط ...  | 

خیلی چیزا رو میشه اسم برد به عنوان بدترین چیزای زندگی............انتظار مطمئنا یکی از هموناست.. یکی از بدتریناشون...

پاورقی: این انتظار از اون انتظارا نیستا: جمعه و آقا و منجی و اینا!!!!!

+ نوشته شده در  جمعه چهارم شهریور 1390ساعت 20:44  توسط ...  | 

مرثیه برای جعفر خان که از تهران برمیگشت...

از آن وقتی که اعلامیه ات را دیده ام تابحال، 24ساعت هم نگذشته اما عجیب دلم برایت تنگ شده...برای آن زمان ها که زنده بودی...که میخندیدی...

آن sms لعنتی که گفت: " برو سر کوچه آگهی ترحیم آقای لام را ببین، زشت ترینsms  دنیا بود...

این مواقع آدم ها عجیب خرافی می شوند، عجیب توهم می زنند، عجیب خودشان را می زنند به خریت، خریتی دلنشین....

من هم همین طور...تا خودم را رساندم به سر کوچه، هزار بار هزار بار آرزو کردم که معجزه ای بشود و آن که مرده آقای لام نباشد. اصلا اعلامیه ای در کار نباشد. همه چیز سرکاری باشد . قول میدهم با فرستنده ی sms کاری نداشته باشم...فقط...فقط شوخی باشد...

اما نه...همه چیز واقعیت داشت. خودش بود: آقای جیم.لام....همان چهره ی آشنا، همان سبیل مشکی که همیشه مرا یاد اهل حق ها می انداخت، همان دو خال بزرگ روی گونه ی چپ...یکی بالا...یکی پایین...

ای کاش میتوانستم مثل ساکنین سیاره ی ترالفامادور وقتی که اعلامیه ات دیدم فقط شانه هایم را بالا بیاندازم و بگویم:" بله ...رسم روزگار چنین است"
من بیچاره اما زمینی هستم و محکوم به اندوه...زمینی هستم و باید مثل بقیه ی زمینی های دیگر با دیدن آگهی ترحیمت شوکه بشوم...دستم را محکم بگیرم روی صورتم...دستم را بردارم...یکبار دیگر زل بزنم به اعلامیه ات...قلبم فروبریزد...رنگم بپرد...قندم بیافتد...فشارم افت کند...ضربان قلبم...ضربان ...قلبم...یکی بالا...یکی پایین...یکی بالا ...یکی پایین...

بعد هم که به خانه برگشتم باید بنشینم و تمام خاطراتت را مرور کنم...نمیدانم...شاید هم خودآزاری دارم...ولی ترافیک خاطرات راه ذهنم را بسته.
یاد آن روزی افتادم که با عصبانیت به کلاس آمدی و به خاطر شلوغی و سر وصدای بیش از حد دعوایمان کردی. همان روزی که بهمان گفتی باید اسم کلاسمان را از "سوم انسانی" به "سوم حیوانی"!! تغییر بدهیم....خیلی عصبانی بودی ولی خودت اولین کسی بودی که با گفتن آن جمله زدی زیر خنده و ما را هم با خودت خنداندی...چقدر خندیدیم آن روز...به حرفت نه...به خنده هایت، به عصبانیتت که مصنوعی بود و به ژستی که گرفته بودی و با آن نیش بازت در هم شکست...

یاد تابستان دو سال بعدش می افتم که با همکلاسی سابقم، الف پیشت آمدیم تا برایمان کلاس فشرده ی زبان بگذاری...یاد سر رسید سبز رنگم می افتم که تخته سیاه کلاس سه نفره مان شده بود....
سال 86....من....الف...و آقای لام
سررسید را باز میکنم و نوشته هایت را میخوانم:
I am j… l…
I am a teacher.
I am from…
الان دیگر باید بنشینم و همه ی "am" ها  را پاک کنم و به جای "was" بنویسم....

یاد شوخی هایت می افتم، وقتی که تلفظمان را مسخره می کردی، یاد قهقهه هایی می افتم که سه تایی در آن کلاس کوچک سر میدادیم، آنقدر که چشممان پر از اشک میشد و بعدش هم قیافه ی جدی به خودمان میگرفتیم و قول میدادیم که " از جلسه ی بعد خنده موقوف، فقط درس!" ولی جلسه ی بعد که می رسید باز هم روز از نو، روزی از نو....باز هم همان خنده ها و همان شوخی های همیشگی...

هنوز یادم نرفته که اسمم را گذاشته بودی "رعنا"... همیشه به الف میگفتی من اگر ده سال دیگر هم دوستت را ببینم باز هم رعنا صدایش میزنم.
ولی حیف آقای لام، حیف...حیف که عمرت به ده سال دیگر قد نداد.

نمیدانم الان کجایی؟ روحت کجاها دارد پرسه می زند؟ خوشحالی یا ناراحت؟ کاش می دانستم...کاش میدانستم اصلا روحی هم در کار هست یا همه چیز فقط جسمت بوده که الان زیر خروارها خاک است؟ نمی دانم الان اصلا چیزی از جسمت باقی مانده یا آن تصادف لعنتی جسمت را هم متلاشی کرده؟...
کاش می شد حداقل گورت را می دیدم و برایت دسته گلی می آوردم. دسته گل را با گل های همان پارکی درست میکردم که دوستش داشتی. همان که همیشه سرش با من و الف دعوا میکردی که چرا فلان پارک را به آن ترجیح می دهیم؟
دسته گل را پخش میکنم روی سنگ قبرت، چند شاخه را هم می گذارم آن پایین کنار قبرت...یکی بالا...یکی پایین...یکی بالا...یکی پایین...

پانوشت: آقای لام، من و الف همیشه در فکر این بودیم که یک وقت مناسب که سرتان خیلی شلوغ نباشد به دیدارتان بیاییم ...آخر شهریه ی آن چند جلسه را هنوز پرداخت نکرده ایم...

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم تیر 1390ساعت 12:51  توسط ...  | 

کودک آزاری

با خاطری مکدر و وجدانی عذاب آلود باید اقرار کنم که جدیدا پی برده ام که اخلاق بنده یکی از سگی ترین انواع اخلاق روی کره ی زمین می باشد به گونه ای که حتی خود بنده نیز نظیر آنرا تا کنون در هیچ بنی بشری ندیده ام!!!

اینکه دیروز چه رفتار خشنی با یکی از اعضای بیچاره ی خاندان ک (همون طایفه ی خودمون!) نمودم، بماند...که هم اکنون سخت نادم و پشیمان هستم و از درگاه الهی طلب غفران و بخشش مینمایم. ولی در نهایت قضیه ی دیروز با بزرگواری همان عضو شریف خاندانمان که مورد بی مهری قرار گرفته بودند فیصله پیدا کرد و ما هنوز در گیر و دار بزرگواری ایشان بودیم که باز هم اسیر دام خشونت گشتیم..........

اما اینبار با یکی از بچه های محله که شاید یک چهارم سن ما را داشته باشد!!!
اصلا نمیدانیم ریشه ی این کودک آزاری چیست در وجودمان؟ فقط میدانیم بچه جماعت که میبینیم بجای به کار بردن الفاظی چون: "گوگوری مگوری"، "موش بخورتت"، "یه ماچ بده به خاله" و ... در ابتدا اندکی به کودک مزبور چشم غره می رویم تا جایی که مطمئن شویم خودش را خیس کرده  وسپس دنبال  موقعیتی میگردیم که کودک بیچاره را تنها گیر بیاوریم، از این مرحله به بعد تفکیک جنسیتی به عمل می آید به این صورت که کودکان مذکر ممکن است حتی مورد ضرب و شتم هم قرار بگیرند اما کودکان مونث با یک درجه تخفیف فقط مشمول فحشهای آبدار قرار خواهند گرفت!!!

خلاصه خودمان هم توی کار خودمان مانده ایم!! هرچفدر هم  به خودمان قول میدهیم که زین پس با کودکان عزیزتر از جان رفتار بهتری داشته باشیم، فایده ای ندارد و باز هم یک کودک بی تربیت به تورمان میخورد و ما هم حسابی ادبش میکنیم!!!

همین الان که داشتیم ازکلاس برمیگشتیم یکی از همین دلبندان را ملاقات کردیم که به ما گیر داده بود که چرا به جای استفاده از زنگ در، از سنگ استفاده میکنیم و اینکه آخرش با این کارها شیشه آشپزخانه را می شکنیم و در آخر هم یقه مان را گرفته که "ببینم اصلا اینجا خانه شماست یا داری با سنگ پراکنی برای صاحب این خانه مزاحمت ایجاد میکنی؟"
خدا وکیلی خیلی خودمان را کنترل نمودیم که نزنیم توی دهنش ولی این جمله آخر حسابی کفرمان را درآورد، ما هم برگشتیم و آنچنان برخورد بدی با وی نموندیم که میان دوستان دوچرخه سوارش سنگ رو یخ شد!!! تا او باشد دیگر از پنجره ی خانه های مردم دفاع نکند!!!!

حالا که فکرش را میکنیم آن بنده ی خدا اصلا مستحق چنین برخورد خشانت آمیزی نبود، حالا شاید توی  بقیه موارد کودک آزاری، مثل قضیه ی حلق آویز کردن پسر عمه مان حق با ما بوده باشد یا شاید توی قضیه ی  پاره کردن نقاشی های بچه های کلاس اولی در دوران دبستان یا سوراخ کردن توپ بچه ی همسایه و اینها تقصیر با آنها بوده باشد ولی این یکی خیلی فرق داشت!
 الهی بمیرم برای آن چهره ی علامت تعجبش! بد بخت فکر کرد الان است که به پاس ایفای وظیفه ی همیار پلیسی  کلی ازش تشکر میکنم و لپهایش را میکشم و در نهایت از توی کیفم یک عدد آبنبات چوبی در می آورم و با عشق و محبت تقدیمش میکنم که ناگهان با چنان رفتاری مواجه شد!!!

به جان خودم حسابی عذاب وجدان گرفتم، خدا مرا ببخشد.
کاش میشد بروم و ازش معذرت خواهی کنم، یعنی بنده ی حقیر را میبخشاید؟؟؟؟!!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم تیر 1390ساعت 19:56  توسط ...  | 

شام، سکوت، خبر

همیشه از غذا خوردنهای ساکت و آرام میترسم. انگار همه منتظر باشن غذاتو بخوری تا بعد بتونن خبر بدی بهت بدن.
اولین باری که این احساسو داشتم حدود 4سال پیش بود. وقتی که خبر کشته شدن پدر دوستم روی دل همه سنگینی میکرد و کسی جرئت نداشت بهم بگه. تازه از دانشگاه برگشته بودم خونه و بعد از 24ساعت نشستن توی اتوبوسهای زهوار در رفته و سر و کله زدن با آدمای مختلف از راننده و کمک راننده گرفته تا مسافرای پرسر و صدا و اعصاب خورد کن، نشسته بودم پای سفره ی ناهار.  ولی نگاه بقیه آرومم نمیذاشت. نگاه هایی که معلوم بود پشتش هزارتا حرف نگفته س، هزارتا خبر بد، هزار قطره اشک، هزار آه سوزناک...

تا وقتی که ناهارمو خوردم ده بار خودمو متقاعد کردم که چیزی نشده و من اشتباه میکنم و بازم وسواس الکی دارم به خرج میدم. ولی قاشق آخرو که گذاشتم دهنم همه چی برام روشن شد... آره اون آرامش بیخودی نبود، اون آرامش از اون آرامشای نحسی بود که پشتش یه فاجعه کمین کرده بود.

ماجرا از این قرار بود که پدر "ک" که به خاطر فعالیتهای سیاسی همیشه توی فشار و استرس و فقر و آوارگی روزگارشو میگذروند، بعد از چند سال تبعید توی یکی از کشورای همسایه، قاچاقی وارد ایران میشه تا توی عروسی پسر بزرگش شرکت کنه ولی وقتی پاش به خونه میرسه و تازه میخواد بعد از اون سفر خسته کننده و پر از استرس یه دوشی بگیره و برای عروسی آماده بشه، مامورا میریزن در خونه ش و توی همون حموم خونه ش، حمام خون را میندازن و عروسی برادر دوستمو به عزا تبدیل میکنن...
این صحنه ایه که تقریبا همیشه به یادمه. تراژیک ترین و تلخترین داستانیه که برای تعریف کردن دارم... تراژیک ترین و تلخترین واقعیتیم هست که همیشه دلمو میلرزونه.... اون ناهار آروم و بی سر و صدا هم که قرار بود مقدمه ای باشه برای تعریف کردن این ماجرای وحشتناک برام تبدیل شده به یه خاطره ی بد و صد البته نوعی فوبی که بعضی وقتا استرسش داغونم میکنه...

جمعه ی پیش که از سفر برگشتم، موقع شام دقیقا همون احساس دوباره سراغم اومد. دوباره همون سکوت، دوباره همون آرامش نحس و همون نگاه های سنگین. یه لحظه خواستم خودمو بندازم رو دست و پای مادرم و قسمش بدم هر چی هست زودتر بگه. هر چی هست همین الان بگه و حوالش نکنه به تموم شدن شام و دیدن تلویزیون و خوردن چای و... ولی چیزی نگفتم و فقط سعی کردم آروم باشم.....آروم، آروم، آروم، آروم..... که یک دفعه صدای مادرم منو به خودم آورد. گویا شاممو خورده بوذم و وقت گفتن خبر بدی بود که منتظرش بودم.

مامان: فردا ناهار چی درست کنم؟ آخه باید برم یه جایی، میخوام زود درستش کنم و برم.

من: باز کجا میخوای بری؟

مامان: مسجد... فردا سوم عباسه.

من...من دیگه چی داشتم که بگم؟ فقط تاسف بود و تاسف و یک آه از ته دل و یک دل سیر گریه، از اون نوع گریه هایی که نه صداشو کسی میشنوه و نه حتی یه قطره اشک  همراهش دیده میشه. از اون گریه هایی که صدا و تصویرش کلا تو دل خودته. تو دلت هم ضجه میزنی و بی تابی میکنی هم اشک میریزی و سرتو به دیوار میکوبی...

عباس هم بالاخره مرد... هرچند که هر بار که حالش بدتر میشد سعی میکردیم با لبخندای مصنوعی دلداریش بدیم ولی بالاخره زور بیماریش به دلداری های اطرافیانش چربید و ...
 نمیدونم آدما موقع مرگ چقدر خودآگاهی دارن؟ اصلا آیا اون لحظه میفهمن که دارن میمیرن یا نه؟ ولی اگه قرار باشه اون لحظه آدم مرگشو احساس کنه و مثلا بفهمه که تا چند ثانیه ی دیگه میمیره، حتم دارم که عباس تو اون موقعیت جز تعجب ، احساس دیگه ای نداشته. حتم دارم اون لحظه به همه ی اطرافیانش ، به زن و بچه ش، و حتی به پدر و مادر من گفته: نامردا مگه شما نگفتین زنده می مونم؟ مگه شما نبودین که می گفتین به محض تموم شدن دوره ی شیمی درمانیت همه ی اون دردا و تبا و بی قراریا و خون بالا آوردنا تموم میشه و میتونی سلامتیتو یه بار دیگه احساس کنی؟؟؟

و ما جز نگاهی که از شرمندگی به زمین دوخته میشه، چیکار میتونیم بکنیم؟...

پ.ن: شاید یه زمانی از عباس نوشتم.
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1390ساعت 20:39  توسط ...  | 

وبلاگ خوانی

این روزا به طرز خفن گونه ای افتادم به وبلاگ خوانی. هر وبلاگی رو هم که میخونم همون لحظه فک میکنم بهترین وبلاگ دنیاس و میشینم تمام آرشیوشو زیرو رو میکنم و با چسبوندن پستا و مطالبش سعی میکنم زندگی نویسنده شو تجسم کنم. درست مثل یه پازل که با سرهم کردن تیکه های بزرگ و کوچیکش قراره یه تصویر خاص به دست بیاد...و این برای من جذاب ترین کاریه که توی این روزای بیکاری و کلافگی میشه انجام داد.
بعضی از وبلاگا حسابی به همم میریزه و بعضیاشون شادم میکنه، بعضیا حرصمو درمیاره و بعضیا مضطربم میکنه، به بعضیا حسودیم میشه و... خلاصه با همین احساسات متناقض روزمو شب میکنم ( ولابد شبم رو هم روز!)
دو، سه تا وبلاگ هستن که خیلی درگیرم کردن:
یکیش وبلاگ یه دختر تقریبا 30 ساله س که توی 15 سالگی پدر مادرش از هم جدا شدن و الان داره با خواهرش زندگی میکنه، در کنار گربه ای به اسم مانی! که گویا امسال یک ساله شده و کلی محبوبیت داره و تولدشو پاس میدارن(!) واینا...(گربه رو میگم) کلا خوشم میاد از وبلاگش. کلی پستای مختلفشو زیر و رو کردم و به هم چسبوندم تا تونستم بفهمم یارو کجاییه؟ چیکاره س؟ خونه ش کجاس؟ چی دوس داره وبالاخره اینجوری یه تصویر تکه تکه شده از نویسنده شو درآوردم!

اون یکی وبلاگ یه پسر مهندس عمرانه که توی مجله ی چلچراغ قلم میزده (الان دیگه اونجا کار نمیکنه) این یکی رو فقط به خاطر نثرش دوس دارم. خداییش خیلی قشنگ و روون مینویسه. روز اولی که وبلاگشو کشف کردم نشستم یه کله کل آرشیوشو خوندم. البته الان دیگه مثل اونوقتا زیاد پیگیر مطالبش نیستم. به نظرم دیگه کم آورده و مطالبش دارن تکراری میشن.

وبلاگ عقاید یک ابله رو هم دوست داشتم، البته تا قبل از اینکه حذفش کنه و بعد از حذف، دوباره  شروع کنه. احساس میکنم عقایدش عوض شده! شاید عاقل شده ولی من عقاید یک "ابله" رو ترجیح میدم.

فقط اینا نیستن وبلاگ آدمای کله گنده و شخصیتای مشهور و نویسنده های گم نام و سیاسیای تبعیدی و دانشجوهای بی بخار و دانشجوهای با بخار و سیاستمدارای دیکتاتور و سیاستمدارای دموکرات و طرفدارای سیاستمدارای دیکتاتور و طرفدارای سیاستمدارای دموکرات و ... خلاصه هر خری که پاش به دنیای وب نویسی کشیده شده باشه...........خریداریم!!!!

زندگی تکراری و خسته کننده ای شده ولی لا اقل لابه لای این کارای هر روزی و تکراری دارم زندگی های مختلفو میبینم و برای خودم تجسمشون میکنم...

این وبلاگ خوانی هم فک میکنم از اون کارایی باشه که هیچوقت دلمو نمیزنه. درست مثل رادیو گوش دادن که ۶ساله هرشب تکرارش میکنم و هنوزم برام جذابیت داره.
نمیدونم برای یه آدم ۲۳ ساله فعالیتایی مثل رادیو گوش دادن و وبلاگ خوندن (که تقریبا اصلا فعالیت به حساب نمیاد!!) چه معنی میده ولی فک نمیکنم این کارا کارای یه آدم آینده دار باشه!!! مگه نه اینکه میگن هر کسی آینده شو خودش میسازه؟! خوب من الان دارم درست درجهت عکسش کار میکنم! به جای رفتن به یه کلاس زبانی، موسیقی اس، کوفتی، زهرماری چیزی نشستم و دارم ثانیه هامو به باد میدم...
نمیدونم... شاید اینا یه راه فرار باشه برای فک نکردن به عمری که هدر رفته و به ثانیه هایی که همینجوریشم تا حالا از دستم در رفتن. صادقانه اعتقاد دارم که با رفتن به دانشگاه و خوندن رشته ای که برام کوچکترین جذابیتی نداره آینده ای رو که ممکن بود برای من ایده آل باشه از دست دادم و به جاش آینده ای رو برا خودم خریدم که ممکنه برای هرکسی ایده آل باشه به جز من. تاکید میکنم: هرکس به جز من...

خوب الان دیگه وقت فک کردن به این چیزا نیست... البته وقت جبران کردنشونم نیست!! بنابراین بقیه ی عمرو میشه صرف کارای مسخره و بیهوده ای کرد که برای مدتی هم شده فکرمو از روزگار سپری شده م منحرف کنه....حالا اون کارا هر چیزی میتونه باشه...معرفی کنید، اونقدر بیکارم که از هر کاری استقبال میکنم!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم اردیبهشت 1390ساعت 14:11  توسط ...  | 

برای بهاره س

بالاخره دیروز عروس شدی و این یکی از باورنکردنی ترین اتفاقاتیه که توی این چند روزه باهاش روبرو شدم و نتونستم باهاش کنار بیام. از بقیه ی اتفاقات باورنکردنی این چند روز اما حرفی نمیزنم که همش تلخ بوده و غم انگیز شایدم وحشتناک، اونقدر وحشتناک که جرئت نکردم ازش چیزی بنویسم و اونقدر تلخ که دلم نمیاد بهت زنگ بزنم و با حرف زدن در موردش شادی این روزاتو خراب کنم.
آخه تو هم مثل بقیه ی بچه های دبیرستان آزاده، توی زندگیت چیزی به اسم شادی کم داشتی.
راستی چرا اینطور بود؟ نمیگم بقیه همه غرق در خوشین ولی خداییش ناخوشی های ما چنتا دوست از یه جنس دیگه بود. من، تو، نازیلا، سعادت، کژال ، سحر ، نادیا و اون یکی بهاره و... ما انگار حال دیگه ای داشتیم. هم نوع مشکلاتمون شبیه به هم بود و هم نوع مقابله باهاشون، بگذریم که شماها هنوز که هنوزه به همون میزان قدرت استقامتتونو حفظ کردین ولی من شکستم و بعد از یه مدت دیگه قدرتمو از دست دادم، الان که فکر میکنم مطمئنم که اگه به اون دوران برگردم هیچوقت مثل اون روزا طاقت نمیارم....
ولی حالا باید خوشحال بود، چون لا اقل توی گروه ما تو یکی الان روزهایی رو داری که ( حداقل از دید خودت) دلت بهش خوشه. یادته یه بار ازم پرسیدی کی میشه که من و تو بتونیم از ته دل و با خیال راحت بخندیم؟ و من ناامیدانه گفتم نمیدونم؟
 خوب الان تو داری تظاهر میکنی به خندیدن از ته دل و من عمیقا آرزو میکنم که خنده ت واقعی باشه.

الان دیگه شبها همه ش تو فکر اون روزایی هستم که با هم بودیم. دوران نکبتی بود ولی هرچی باشه یه گروه داشتیم که پشتمون بهش گرم بود.
هر روز 4ساعت  توی مدرسه با اون مانتوهای بلند و مقنعه هایی که هیچوقت یاد نگرفتیم درست و حسابی سرش کنیم و با اون کاپشنای گل و گشاد کنار هم مینشستیم وسعی میکردیم برای چند ساعت همه چیزو فراموش کنیم و به بهانه ی ساختن آینده دل به درس بدیم.
یادته انتخابات شورای دانش آموزی رو؟ تو اون انتخابات سیران اول شد، تو دوم و من سوم. شدیم یه گروه جدید توی گروه قدیمیمون که این بار احساس میکردیم مدرسه رو انگشت ما میچرخه!!! چقدر کارمونو جدی گرفته بودیم! چه نقشه ها و آرزوهای بزرگی داشتیم برای مدرسه مون!
گروه سرود دانش آموزیم بود که بازم ما توش پایه بودیم. (از این لغت پایه خیلی بدم میاد ولی ناچارم استعمالش کنم!)
گروه تهیه ی روزنامه دیواری و هزارتا گروه کوچیک و بزرگ دیگه هم بود که ما رو بیشتر به هم نزدیک میکرد و این نزدیکی چقدر دلگرم کننده بود...
بهاره جان خاطراتمونو همیشه یادم می مونه...کاشکی از این به بعد هرچی خاطره ازت تو ذهنم ایجاد میشه شیرین باشه نه اینکه مثل اون دوران انقدر نکبت باشه که با درست کردن روزنامه دیواری و تشکیل گروه سرود و اینا بخوایم لا پوشونیش کنیم....

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم اردیبهشت 1390ساعت 20:52  توسط ...  | 

دیشب داشتم یکی از برنامه های مشاوره ی روانشناسی شبکه ITN رو نگاه میکردم. خانمی که زنگ زده بود و مشاوره میخواست تمام ویژگی های منو داشت! روانشناسه براش کلی دارو دستورالعمل های جور واجور تجویز کرد.... گویا وضعیتش خیلی حاد بود!!!!

الان به شدت حس یک دیوانه ی زنجیری رو دارم که زنجیر پاره کرده و اومده قاطی مردم شده درحالیکه کسی نمیدونه این دیوونه س و هرلحظه احتمال داره که حمله کنه و بزنه هرچی و هرکی که دور و برشه ناکار کنه!!!
اگه مشاوره های اون خانم رو که شرط میبندم بیشتر از دیپلم سواد نداره قبول داشتم الان کلی واسه خودم غصه میخوردم و اعصابم حسابی داغون بود، شاید یه قلم کاغذ دستم میگرفتم و تمام حوادث و رخدادهای بزرگ زندگیمو روش مینوشتم و اونوقت دونه به دونه تحلیلشون میکردم تا ریشه ی این مشکل حاد روانی رو پیدا کنم!!!
ولی از اونجایی که از وجنات خانم روانشناس پیدا بود که دانش روانشناسیش در حد همین کیبوردیه که الان دارم باهاش تایپ میکنم(!!!!) اصلا نگران قضیه نیستم و بیشتر با نگاهای چپ جپی که پدر مادرم به همدیگه مینداختن و سعی میکردن تو چهره ی همدیگه بخونن که نگران ختر دیوونه شونن حال میکردم!!!

کسی چه میدونه شاید منم جدی جدی روانیم! هیچ چیز بعید نیست...

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام فروردین 1390ساعت 13:7  توسط ...  | 

میخوام آروم آروم کارمو شروع کنم.
گور بابای کنکور و جوابش که تا حالا از استرسش نتونستم چیزی بنویسم.....

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم فروردین 1390ساعت 22:46  توسط ...  | 

خدایا غلط کردم.

اینو از ته دلم میگم.

من آدم خریم. همه ی لطفایی رو که بهم کرده بودی فراموش کردم و اون حرفا رو زدم.

الانم اولین باره که از رو ترس ازت معذرت خواهی نمیکنم. هرچی که میگم از ته دله. امروز واقعا شرمندت شدم.

خجالت میکشم باهات حرف بزنم.

فقط نشنیده بگیر.

لطفا


خیلی ناراحتم و خیلی خیلی شرمنده

همین........

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم آبان 1389ساعت 19:44  توسط ...