<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>مرگ بر زندگی</title>
<link>https://margbarzendegi.blogfa.com</link>
<description>آدم ایمن نیست...</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sun, 23 Oct 2011 14:00:20 +0330</lastBuildDate>
<item>
<title>این روزها جز تلقین چاره ای نیست</title>
<link>https://margbarzendegi.blogfa.com/post/61</link>
<description>من رشته مو دوس دارم...من کلاسمو دوس دارم...من انگیزه دارم... من رشته مو دوس دارم...من کلاسمو دوس دارم...من انگیزه دارم... من رشته مو دوس دارم...من کلاسمو دوس دارم...من انگیزه دارم... من رشته مو دوس دارم...من کلاسمو دوس دارم...من انگیزه دارم... من رشته مو دوس دارم...من کلاسمو دوس دارم...من انگیزه دارم... من رشته مو دوس دارم...من کلاسمو دوس دارم...من انگیزه دارم... من رشته مو دوس دارم...من کلاسمو دوس دارم...من انگیزه دارم...</description>
<pubDate>Sun, 23 Oct 2011 14:00:20 +0330</pubDate>
<dc:creator>margbarzendegi</dc:creator>
<guid>margbarzendegi.blogfa.com/post/61</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>https://margbarzendegi.blogfa.com/post/60</link>
<description>خیلی چیزا رو میشه اسم برد به عنوان بدترین چیزای زندگی............انتظار مطمئنا یکی از هموناست.. یکی از بدتریناشون... پاورقی: این انتظار از اون انتظارا نیستا: جمعه و آقا و منجی و اینا!!!!!</description>
<pubDate>Fri, 26 Aug 2011 17:14:30 +0330</pubDate>
<dc:creator>margbarzendegi</dc:creator>
<guid>margbarzendegi.blogfa.com/post/60</guid>
</item>
<item>
<title>مرثیه برای جعفر خان که از تهران برمیگشت...</title>
<link>https://margbarzendegi.blogfa.com/post/59</link>
<description>از آن وقتی که اعلامیه ات را دیده ام تابحال، 24ساعت هم نگذشته اما عجیب دلم برایت تنگ شده...برای آن زمان ها که زنده بودی...که میخندیدی... آن sms لعنتی که گفت: &quot; برو سر کوچه آگهی ترحیم آقای لام را ببین، زشت ترینsms دنیا بود... این مواقع آدم ها عجیب خرافی می شوند، عجیب توهم می زنند، عجیب خودشان را می زنند به خریت، خریتی دلنشین.... من هم همین طور...تا خودم را رساندم به سر کوچه، هزار بار هزار بار آرزو کردم که معجزه ای بشود و آن که مرده آقای لام نباشد.</description>
<pubDate>Thu, 30 Jun 2011 09:21:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>margbarzendegi</dc:creator>
<guid>margbarzendegi.blogfa.com/post/59</guid>
</item>
<item>
<title>کودک آزاری</title>
<link>https://margbarzendegi.blogfa.com/post/58</link>
<description>با خاطری مکدر و وجدانی عذاب آلود باید اقرار کنم که جدیدا پی برده ام که اخلاق بنده یکی از سگی ترین انواع اخلاق روی کره ی زمین می باشد به گونه ای که حتی خود بنده نیز نظیر آنرا تا کنون در هیچ بنی بشری ندیده ام!!! اینکه دیروز چه رفتار خشنی با یکی از اعضای بیچاره ی خاندان ک (همون طایفه ی خودمون!) نمودم، بماند...که هم اکنون سخت نادم و پشیمان هستم و از درگاه الهی طلب غفران و بخشش مینمایم. ولی در نهایت قضیه ی دیروز با بزرگواری همان عضو شریف خاندانمان که مورد بی</description>
<pubDate>Thu, 23 Jun 2011 16:26:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>margbarzendegi</dc:creator>
<guid>margbarzendegi.blogfa.com/post/58</guid>
</item>
<item>
<title>شام، سکوت، خبر</title>
<link>https://margbarzendegi.blogfa.com/post/57</link>
<description>همیشه از غذا خوردنهای ساکت و آرام میترسم. انگار همه منتظر باشن غذاتو بخوری تا بعد بتونن خبر بدی بهت بدن. اولین باری که این احساسو داشتم حدود 4سال پیش بود. وقتی که خبر کشته شدن پدر دوستم روی دل همه سنگینی میکرد و کسی جرئت نداشت بهم بگه. تازه از دانشگاه برگشته بودم خونه و بعد از 24ساعت نشستن توی اتوبوسهای زهوار در رفته و سر و کله زدن با آدمای مختلف از راننده و کمک راننده گرفته تا مسافرای پرسر و صدا و اعصاب خورد کن، نشسته بودم پای سفره ی ناهار.</description>
<pubDate>Mon, 16 May 2011 17:09:14 +0330</pubDate>
<dc:creator>margbarzendegi</dc:creator>
<guid>margbarzendegi.blogfa.com/post/57</guid>
</item>
<item>
<title>وبلاگ خوانی</title>
<link>https://margbarzendegi.blogfa.com/post/56</link>
<description>این روزا به طرز خفن گونه ای افتادم به وبلاگ خوانی. هر وبلاگی رو هم که میخونم همون لحظه فک میکنم بهترین وبلاگ دنیاس و میشینم تمام آرشیوشو زیرو رو میکنم و با چسبوندن پستا و مطالبش سعی میکنم زندگی نویسنده شو تجسم کنم. درست مثل یه پازل که با سرهم کردن تیکه های بزرگ و کوچیکش قراره یه تصویر خاص به دست بیاد...و این برای من جذاب ترین کاریه که توی این روزای بیکاری و کلافگی میشه انجام داد. بعضی از وبلاگا حسابی به همم میریزه و بعضیاشون شادم میکنه، بعضیا حرصمو درمیاره</description>
<pubDate>Wed, 04 May 2011 10:41:58 +0330</pubDate>
<dc:creator>margbarzendegi</dc:creator>
<guid>margbarzendegi.blogfa.com/post/56</guid>
</item>
<item>
<title>برای بهاره س</title>
<link>https://margbarzendegi.blogfa.com/post/55</link>
<description>بالاخره دیروز عروس شدی و این یکی از باورنکردنی ترین اتفاقاتیه که توی این چند روزه باهاش روبرو شدم و نتونستم باهاش کنار بیام. از بقیه ی اتفاقات باورنکردنی این چند روز اما حرفی نمیزنم که همش تلخ بوده و غم انگیز شایدم وحشتناک، اونقدر وحشتناک که جرئت نکردم ازش چیزی بنویسم و اونقدر تلخ که دلم نمیاد بهت زنگ بزنم و با حرف زدن در موردش شادی این روزاتو خراب کنم. آخه تو هم مثل بقیه ی بچه های دبیرستان آزاده، توی زندگیت چیزی به اسم شادی کم داشتی.</description>
<pubDate>Sun, 01 May 2011 17:22:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>margbarzendegi</dc:creator>
<guid>margbarzendegi.blogfa.com/post/55</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>https://margbarzendegi.blogfa.com/post/53</link>
<description>دیشب داشتم یکی از برنامه های مشاوره ی روانشناسی شبکه ITN رو نگاه میکردم. خانمی که زنگ زده بود و مشاوره میخواست تمام ویژگی های منو داشت! روانشناسه براش کلی دارو دستورالعمل های جور واجور تجویز کرد.... گویا وضعیتش خیلی حاد بود!!!! الان به شدت حس یک دیوانه ی زنجیری رو دارم که زنجیر پاره کرده و اومده قاطی مردم شده درحالیکه کسی نمیدونه این دیوونه س و هرلحظه احتمال داره که حمله کنه و بزنه هرچی و هرکی که دور و برشه ناکار کنه!!! اگه مشاوره های اون خانم رو که شرط</description>
<pubDate>Tue, 19 Apr 2011 09:37:44 +0330</pubDate>
<dc:creator>margbarzendegi</dc:creator>
<guid>margbarzendegi.blogfa.com/post/53</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>https://margbarzendegi.blogfa.com/post/52</link>
<description>میخوام آروم آروم کارمو شروع کنم. گور بابای کنکور و جوابش که تا حالا از استرسش نتونستم چیزی بنویسم.....</description>
<pubDate>Fri, 15 Apr 2011 19:16:42 +0330</pubDate>
<dc:creator>margbarzendegi</dc:creator>
<guid>margbarzendegi.blogfa.com/post/52</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>https://margbarzendegi.blogfa.com/post/51</link>
<description>خدایا غلط کردم. اینو از ته دلم میگم. من آدم خریم. همه ی لطفایی رو که بهم کرده بودی فراموش کردم و اون حرفا رو زدم. الانم اولین باره که از رو ترس ازت معذرت خواهی نمیکنم. هرچی که میگم از ته دله. امروز واقعا شرمندت شدم. خجالت میکشم باهات حرف بزنم. فقط نشنیده بگیر. لطفا خیلی ناراحتم و خیلی خیلی شرمنده همین........</description>
<pubDate>Sun, 24 Oct 2010 16:14:09 +0330</pubDate>
<dc:creator>margbarzendegi</dc:creator>
<guid>margbarzendegi.blogfa.com/post/51</guid>
</item>
</channel>
</rss>
